|
فمنيسم يك گرايش و مكتب واحد نيست. فمنيست ها به اين سؤال كه اساساً چرا وضع زنان چنين است و راه حلّ آن چگونه است، پاسخ واحدي ارائه نداده اند. از نظر اخلاقي فمنيست ها داراي يك ايده و سبك واحد نبودند، صور فمنيسم هم با اعتلا و ارتقاي عفت و پاكدامني و هم با ايجاد روابط جنسي آزاد پيوند داشته است. از نظر سياسي نيز چهره فمنيسم در برگيرنده درجات و سلسله مراتب مختلفي بوده است، از ليبرال سخت شروع و به چپ افراطي ختم مي شود. بنابراين فمنيسم همانند بيشتر ايدئولوژيها تداخل ها و ناهماهنگي هايي در ارزشهاي بنيادين خويش دارد،كه اين مسائل باعث ظهور گرايشها و مكاتب متعدد در درون فمنيست ها مي گردد.
متفكران و انديشمندان مطالعات زنان تا به امروز پنج نگرش و گرايش مهم از فمنيسم را مورد ارزيابي و تحليل خويش قرار داده اند. ليبرالي، ماركسيستي، سوسياليستي، راديكال و پست مدرن نگرشها و گرايشهايي هستند كه در بسياري از آثاري كه درباره فمنيسم نوشته شده اند، مورد بررسي قرار گرفته است. بر اين اساس در اين نوشتار سعي خواهد شد هر يك از گرايشهاي پنجگانه مذكور بصورت مجزا مورد بررسي قرار گرفته و مباحثي در رابطه با انديشمندان و انديشه هاي مهم آن گرايش ارائه گردد.
گرايش ليبرالي
«برابري» و «رفع تبعيض جنسي» مهمترين محور اصلي مطالعات فمنيسم ليبرال است. بر اساس بنيان فلسفي ليبرالها يعني «فردگرايي»، زنان همانند مردان بايد از حقوق و مزاياي كامل شهروندي برخوردار باشند، زيرا در فردگرايي تمايزي ميان زن و مرد وجود نداشته و زنان همانند مردان انسانند و جنسشان هيچ گونه ارتباطي با برخورداري يا عدم برخورداري از حقوق مدني ندارد. زنان از قابليت قدرت تعقل كامل برخوردار بوده و لذا استحقاق برخورداري از تمام حقوق انساني را دارا هستند.
مري ولستون كرافت، جان استوارت ميل و هري تيلور از جمله مهمترين متفكران اين گرايش محسوب مي شوند. ولستون كرافت در نخستين متن مهم فمنيسم «حقانيت حقوق زنان» مي گويد: «زنان حق بهره مندي از همان حقوق و امتيازات مردان را دارند. اگر زنان به تحصيلات دست يابند و به نوبه خود مخلوقاتي صاحب عقل به شمار آيند، موضوع «تفاوت جنسيتي» اهميت خود را در حيات سياسي و اجتماعي از دست خواهد داد.».
جان استوارت ميل كه با همكاري همسرش هري تيلور كتاب «انقياد زنان» را نوشته است، معتقد است: «جامعه بايد بر طبق اصل «عقل» سازماندهي شود. جنسيت زنانه ناشي از تولد، بايستي يك امر نامربوط به شمار آيد و لذا زنان بايد حق بهره مندي از حقوق و آزاديهايي را داشته باشند كه مردان از آن بهره مند مي باشند به ويژه حق رأي براي زنان».
براين اساس تفاوت ميان دو جنس زن و مرد ذاتي نبوده بلكه نتيجه اجتماعي شدن و زندگي جمعي است.به نظر اين دسته از فمنيست ها تقريباً از لحظه تولد با پسرها و دخترها به شيوه ي متفاوتي رفتار مي شود به گونه اي كه زنان از پرورش تمامي استعدادشان به عنوان انسان بازداشته مي شوند. اين در حالي است كه مردان و زنان از لحاظ استعداد با هم برابر بوده و زنان همانند مردان انسانهاي كامل محسوب مي شوند. تفاوتهاي ميان مردان و زنان ناشي از روشها، انتظارات و قوانين تبعيض آميز اجتماعي است كه بر اساس آن پسران و دختران تربيت مي شوند.
رفع تبعيض جنسي مرحله اي بالاتر از رفع تفاوت جنسي است. به نظر فمنيست هاي ليبرال، براي بهبود مسائل زنان تنها برابري رسمي كافي نيست، بلكه بايد قوانيني براي ممنوع كردن تبعيض عليه زنان وضع شود كه بر اساس آن حقوقي براي زنان در محل كار، از قبيل مرخصي و دستمزد دوران زايمان، وضع شود.
به نظر اين دسته از فمنيست ها اصلاحات تنها راه رسيدن به آن حقوق است. گرچه هدف اوليه و اصلي فمنيست هاي ليبرال، اعطاي حقوق كامل شهروندي دموكراتيك به زنان است، اما اين هدف با تعقل، متقاعدسازي دولت و جامعه و اصلاحات قانون اساسي تحقق مي يابد. از اين طريق است كه حقوق قانوني، سياسي، اجتماعي و اقتصادي زنان به طور كامل تأمين شده و آنان در همه زمينه ها در جايگاهي مساوي با مردان قرار خواهند گرفت. با اصلاحاتي نهاد خانواده در آن تداوم يافته و مردان در آن نقش مساوي و برابر را در ايفاي وظايف خانگي بر عهده خواهند داشت، علاوه آنكه زندگي زنان به هيچ وجه با موانع مصنوعي همچون پرورش كودكان مختل نخواهد شد.
گرايش ماركسيستي
محور عمده مطالعات فمنيسم ماركسيستي در رابطه با «برابري» و «حذف سرمايه داري» است. به نظر اين دسته از فمنيست ها سرمايه داري مشكل عمده نابرابري ميان زنان و مردان است. سرمايه داري اساساً باعث دو ستم بر زنان شده است، اول آنكه زنان را از كارمزدي باز داشته است و بعد آنكه نقش آنان را در حوزه ي خانگي تعيين كرده است. به عبارت ديگر كار بي مزد زنان در مراقبت از نيروي كار و پرورش نسل بعدي كارگران، به سرمايه داري سود مي رساند و براي بقاي آن ضرورت دارد.
اگرچه ماركس به عنوان تئورسين و پدر ماركسيسم در ارتباط با زنان همچون يهود، بحثي ارائه نداده است، اما همكار ديرينش، انگلس، با نوشتن كتاب «منشأ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت»(1884) مباحث مهمي در زمينه زنان و فمنيسم مطرح نمود. انگلس با حمله بر نهاد خانواده و ازدواج معتقد بود «خانواده هسته اي» به دليل ضرورتهاي نظام سرمايه داري تشكيل شده است، مردان از آنجا كه مي خواستند دارايي خود را به وارثان مشروعشان بسپارند، با ازدواج، زنان را كنترل كرده تا بفهمند وارثان حقيقي شان چه كساني هستند. وي همچنين معتقد بود، رهايي زنان زماني رخ خواهد داد كه زنان بتوانند بطور گسترده در امر توليد شركت كرده و وظايف خانگي خود را به حداقل برسانند. به عبارت ديگر استقلال اقتصادي زنان يكي از عوامل مهم براي رهايي زنان به شمار مي رود.
ميشل بارت با نوشتن كتاب «ستم امروز بر زنان» (1980) يكي از كاملترين توضيحات فمنيسم ماركسيستي را ارائه داده است. وي معتقد است استثمار زنان تنها ناشي از تفاوتهاي زيستي ميان مردان و زنان و يا ضرورتهاي نظام سرمايه داري نبوده است بلكه ناشي از عقايد و ايدئولوژيهاي مسلط نيز بوده است. به نظر وي اين عقايد بديهي مي دانند كه زنان فروتر از مردان بوده و وظيفه زنان همسري، مادري و يا مانند اينهاست.
به نظر بارت، رمز ستمديدگي زنان، نظام «خانواده يا خانوار» است. بر اساس ايدئولوژي حاكم بر نظام خانواده، خانواده هسته اي به طور «طبيعي» شكل گرفته است. اين نوع نظام، امري جهانشمول بوده و تقسيم كار در آن نيز بر اساس طبيعيت صورت پذيرفته است. تقسيم كاري كه مرد را تأمين كننده امكانات اقتصادي و زن را تيماردار و تأمين كننده كار بي مزد خانگي مي داند.
خانم الكساندرا كولنتاي، بعنوان اولين زن سفير در جهان، يكي ديگر از ماركسيستهاي فمنيست است. وي معتقد است، مشكل عمده نابرابري، بقاء و ادامه مالكيت خصوصي است. وي حسادت و احساس مالكيت جنسي را به عنوان آخرين نشانه هاي ذهنيت مالكيت خصوصي دانسته كه بايد از طرف دولت ممنوع گردد. بر اين اساس ايشان به الغاي روابط تك همسري معتقد بوده و آن را براي سلامتي انسان بهتر مي داند. همچنين اعتقاد دارد كه رابطه جنسي را نبايد جدي گرفت چرا كه رابطه جنسي همانند تشنگي است كه تنها بايد ارضا شود.
بنابراين در گرايش ماركسيستي، پيدايش مالكيت خصوصي، روابط و مناسبات اجتماعي غلط، نهاد خانواده، نظام پدرسالاري و باز داشتن زنان از توليد عمومي از جمله عوامل مهم نابرابري ميان زنان و مردان در جامعه محسوب مي شود. بر اين اساس فمنيست هاي مدافع اين نوع گرايش خواهان طلاق آسان، الغاي روابط تك همسري، استقلال اقتصادي زنان، جدي نگرفتن روابط جنسي و از همه مهمتر حذف مالكيت خصوصي هستند.
از نظر سياسي اين دسته از فمنيست ها راه حل را در انقلاب كمونيستي (پرولتاريا) مي بينند. اينان معتقدند همانگونه كه نجات كارگران و طبقه پرولتاريا از سرمايه داري با انقلاب كمونيستي تحقق خواهد پذيرفت، رفع نابرابري ميان زنان و مردان نيز با انقلاب كمونيستي امكان پذير خواهد شد چرا كه اساساً تنها با حذف سرمايه داري است كه تمام مشكلات از جمله مشكل زنان نيز حل خواهد شد.
گرايش راديكالي
«نجات زنان» و «حذف مردسالاري» محور اصلي مطالعات و مطالبات اين دسته از فمنيست هاست. اين گرايش در مطالعات فمنيستي آنقدر حائز اهميت است كه حتي برخي از محققان معتقدند جنبش اصلي فمنيسم در واقع همين گرايش راديكالي است. بر اساس اين نگرش از آنجا كه هيچ حوزه اي از جامعه، از تبيين مردانه بركنار نيست، لذا نابرابريهاي جنسيتي ناشي از نظام مستقل مردسالاري است.
هرچند سيمون دوبووار، ايوانيگز و جرماين گريير، از جمله متفكران اوليه اين گرايش به شمار مي آيند، اما در اثر فعاليت سياسي افرادي چون كيت ميلت با نوشتن كتاب «سياست جنسيتي»(1970) و شولاميت فايرستون با نوشتن كتاب «ديالكتيك جنسيت»(1972) است كه گرايش راديكالي به يك نظريه نظام مند درباره ظلم جنسيتي مبدل مي گردد. فايرستون در كتاب «ديالكتيك جنسيت»(1974) معتقد است: فرودستي زنان نه تنها در زمينه هاي آشكاري مانند قانون و اشتغال تحقق دارد، بلكه در روابط شخصي نيز وجود دارد. زنان نه تنها از مردان متمايزند بلكه زيردست آنان اند. اساساً مرد دشمن اصلي زن است، بنابراين وظيفه نظري فهميدن نظام جنس و جنسيت، و وظيفه سياسي پايان دادن به آن است. به نظر فايرستون تفاوت ميان مردان و زنان مبنايي زيستي دارد. زنان به دليل فيزيولوژي تناسلي شان و به اين دليل كه ناگزيرند از نوزاد ناتوان انسان مراقبت كنند، از لحاظ جسمي ضعيف تر از مردان اند. اين امر روابط اجتماعي اي را ايجاب كرد كه بر اساس آن زنان براي تأمين امنيت جسماني خويش ناچارند به وابستگي به مردان تن دهند. اما چون پيشرفتهاي تكنولوژيكي، بارداري را به نحو ديگر نيز ميسر ساخته است، بنابراين مبناي زيستي عملاً خاصيت خويش را از دست داده و فرودستي زنان و در مقابل سلطه مردان ديگر ضرورتي ندارد. اين پيشرفتها زنان را از اجبار به بچه دار شدن رها كرده و در نتيجه مردان و زنان مي توانند در كار بچه آوردن و بچه داري سهيم شوند.
البته فمنيست هاي راديكال جديد اين نظر را رد كرده و معتقدند، فرودستي زنان مبناي زيستي ندارد بلكه ناشي از زيست شناسي مردانه است. مردان به طور طبيعي خشن اند و از خشونت شان براي تسلط يافتن بر زنان استفاده مي كنند. مري ديلي در كتاب «پزشكي زنان»(1978) چند نمونه از شيوه هايي كه مردان به بوسيله آنها زنان را آسيب رسانده اند و براي تسلط داشتن بر آنان خشونت را به كار برده اند را ذكر مي كند: خودسوزي زن هندو- رسمي كه بر طبق آن زن هندو خود را در آتش جنازه ي در حال سوختن شوهرش قرباني مي كند- بستن پاي زنان چيني، ختنه زنان آفريقايي، شكار مساحره هاي اروپايي و پزشكي زنان آمريكايي از اين قبيل هستند.
در هر صورت فمنيست هاي راديكال معتقدند، امروزه فمنيسم به دنبال تساوي و برابري حقوق زنان و مردان نيست بلكه به دنبال يك تئوري مهم هست كه منشأ اصلي كليه پليديها را در برتري طلبي جنس مرد خلاصه مي كند. اساساً برتري طلبي مردان از «گناهان اوليه» محسوب مي شود. اين دسته از فمنيست ها تئوري بزرگ خود را «چشم انداز جنسيت» خوانده اند، در قاموس اينها «جنسيت» حرف رمز است. همچنانكه بهره كشي طبقاتي، نژاد پرستي و نظاير آن از اشكال بي عدالتي در جامعه محسوب مي شوند، «ظلم جنسيتي» بنيادي ترين و اساسي ترين شكل بي عدالتي در جامعه است. به نظر اين دسته از فمنيست ها اساساً اگر جامعه به عنوان «جامعه مردسالار» درك شود، روشنگر نقش محوري ظلم جنسيتي خواهد بود. مردان در همه ي حوزه هاي زندگي به طور نظام مند زنان را زير سلطه خود در آوردند و از اين سلطه بهره مند مي شوند، بنابراين رابطه ميان دو جنس زن و مرد رابطه اي سياسي است. مردان فرهنگ، دانش و توان ذهني زنان را تماماً انكار مي كنند به گونه اي كه حتي علم مردانه براي مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژيهايي به كار برده مي شود كه زنان را فروتر از مردان و نقش آنان را نقش كارگران خانگي تعريف مي كند.
اين دسته از فمنيست ها «انقلاب سياسي» را تنها راه حل نجات زنان مي دانند. تا زماني كه ذهن زنان از تصور مرد سالارانه زدوده نشود و ارزشهاي سنتي مردانه از طريق فعاليتهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي تضعيف نگردد و شيوه توليد دانش مردانه دگرگون نشود، مشكل زنان حل نخواهد شد. زنان بايد بر اساس زنانگي واقعي هويت جديدي براي خودشان به وجود آورند چرا كه با ارزش ترين خصوصيات، مربوط به خصوصيات خاص زنان است. زنان بايد جدا از مردان زندگي كنند چون حتي در نزديكترين روابط، زنان زير سلطه مردان قرار مي گيرند. برخي از آنها آنقدر افراط ورزيدند كه معتقد به كشتار جمعي مردان هستند.
به هر حال به نظر اين دسته از فمنيست ها استقلال كامل از مردسالاري، دگرگوني نظام خانواده، بي اهميتي تك همسري، كنترل مواليد رايگان، سقط جنين آزاد، جانبداري از همجنس گرايي زنانه برخي از خواسته هايي هستند كه بايد در تلاش سياسي به آن دست يافت.
گرايش سوسياليستي
حذف نظام «سرمايه داري» و «مردسالاري» محور مطالعه فمنيست ها در اين نگرش است. فمنستهاي سوسيال معتقدند براي فهم مشكلات زنان و رهايي از آن بايد هر دو نظام سرمايه داري و مردسالاري را به طور همزمان مورد مطالعه و ارزيابي قرار داد، كه از اين نظر اين يك نگرشي «دوگانه گرا» است.
مردسالاري در جوامع سرمايه داري داراي شكل خاصي است. اگر چه مردسالاري فرايندي فراتاريخي است و مردان در تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت مي كنند اما زماني كه جوامع به سمت سرمايه داري پيش رفتند، مردسالاري در چنين جوامعي داراي شكل خاصي شده است. سيلويا والبي(1988) يكي از متفكران برجسته اين نگرش، معتقد است: تمايز ميان حوزه عمومي و خصوصي به نفع هم سرمايه داران و هم مردان است. سرمايه داري باعث گرديد مردان به پيشرفتهايي نائل شوند، برخي از آنان به عرصه هاي سياسي از جمله مجلس دست يافتند در حالي كه هيچ زني به اين عرصه ها راه پيدا نكرد. مردان در حوزه ي عمومي توانستند به مباني قدرت جديد بسياري دست يابند كه زنان را به آنها راهي نبود. اين مسائل باعث شد كه آنان بطور گسترده بر ايدئولوژيهاي خانگي مسلط شوند. بنابراين فرودستي زنان در جامعه سرمايه داري تنها حاصل منطق سرمايه داري يا مردسالاري نيست بلكه نتيجه تغييري در منابع قدرت مردانه در پي گسترش سرمايه داري است. هنگامي كه اقتصاد خانگي محدود گرديد و توليد سرمايه داري جايگزين آن شد، مردان در موقعيت كسب مباني قدرت جديد قرار گرفتند. بنابراين از زمان پيدايش سرمايه داري شكل مردسالاري هم تغيير پيدا كرده است، مردسالاري خصوصي به مردسالاري عمومي تبديل شده است. در مردسالاري خصوصي تنها زنان را در خانه نگاه مي داشتند در حالي كه در مردسالاري عمومي مردان در تمام حوزه ها بر زنان مسلط اند.
در اين گرايش رهايي زنان با «انقلاب اجتماعي» صورت خواهد پذيرفت. چرا كه اساساً جنس، طبقه، نژاد، سن و مليّت همگي ستمديدگي زنان را پديد آورده و فقدان آزادي زنان، حاصل اوضاعي است كه در آن زنان در حوزه هاي عمومي و خصوصي به سلطه مردان در مي آيند، بنابراين رهايي زنان تنها زماني فرا خواهد رسيد كه تقسيم جنسي كار در تمام حوزه ها از بين برود. به بيان ديگر روابط اجتماعي اي كه مردم را به صورت كارگران و سرمايه داران و نيز زنان و مردان در مي آورند بايد از طريق انقلاب اجتماعي برچيده شوند. روابطي كه ريشه در خود ساختار اجتماعي و اقتصادي دارد و لذا هيچ چيز كمتر از ايجاد تحول عميق يا «انقلاب اجتماعي» قادر نيست يك چشم انداز نجات حقيقي را به زنان عرضه كند.
بر اين اساس سوسياليستهاي متأخر توسعه ي كنترل مواليد رايگان، سقط جنين، مراقبتهاي درماني و بهداشتي براي زنان، مراكز مراقبت از كودكان، رسمي شدن كار در خانه از سوي دولت و سهيم شدن مردان در پرورش كودكان را خواستار شدند.
گرايش پست مدرن
اين گرايش نيز «حذف مردسالاري» را محور عمده مطالعات خويش قرار داده است. پست مدرنها از آنجا كه با ارائه هر گونه تفسيري واحد و جهانشمول از جهان مخالفت مي كنند، در باب مسائل زنان نيز معتقدند همه نگرشهاي فمنيستي چون در جهت ارائه تفسيري واحد و جهانشمول از زنان برآمدند، لذا دچار مشكل هستند. به نظر اين دسته از فمنيست ها اساساً ارائه تفسيري واحد و كلّي در باب واقعيت، حقيقت، معرفت اخلاق و سياست، در واقع تداوم فرهنگ مردسالارانه است، در حالي كه در مقابل اينگونه تفسيرها، چندگانگي و كثرت امري مطلوب و ضروري به نظر مي رسد.
ميشل فوكو و ژاك دريدا، دو پست مدرن برجسته، تلاش كردند تفسيرهايي از فمنيسم ارائه دهند. در حالي كه دريدا در مباحث انديشه اي به «ساخت شكني» توجه داشت، فوكو تلاش نمود تا بحث از «قدرت و همبستگي اش با دانش» را گسترش دهد. به نظر دريدا با توجّه به دو قطبي بودن كاربردهاي زبان مانند زمين و آسمان، ماده و روح، زن و مرد و غيره، بايد اينها را از برداشتهاي مابعد الطبيعه اي رها ساخته و بنيادهاي ساخته شده آنرا مورد سؤال قرار داد، و به تعبيري ديگر آنها بايد «ساخت شكني» شوند. مردسالاري علت است اما اين «زبان» است كه مردسالاري را بر تمام قلمرو فرهنگ و ادبيات حاكم كرده است. فوكو به كلّ مسأله جنسيت از جمله جايگاه و نقش زنان و ارتباط آنها با توليد و توزيع قدرت كه عمدتاً مردسالارانه يا پدرسالارانه هستند نگريست.
به نظر اين دسته از فمنيست ها خصلتي به نام مؤنث و مذكر وجود ندارد. اساساً روابطي كه بر زنان تحميل مي شود و برخوردهايي كه ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مي كند ناشي از ساختهايي اجتماعي هستند كه موجب بردگي زن در طول تاريخ شده و بايد ساخت شكني شوند. اما در عين حال آنها تأكيد مي كنند كه اين مسأله هيچ ارتباطي با ازدواج و نقش مادري ندارد.
بر اين اساس با توجه به نگرش فمنيست هاي پست مدرن شاهد تحوّل در گرايش فمنيستي هستيم. در دهه 1990 علاقه فكري در نهضت فمنيستي از موضوعات سياسي و اقتصادي به سمت موضوعات فرهنگي، روانشناختي و زبان شناختي سوق پيدا كرده است. نظريه پردازي درباره اين موضوع در نوشته هاي فمنيستي فرانسوي، يا ساختارگرايي و نظريه فروپاشي شكوفا شده است. |